تبليغاتX
ابر و باده
ابر و باده

اشعار و دست نوشته های محمد سهرابی

بسم الله الرحمن الرحیم

 

بسیار دیر است این تقدیمی به خواهرم آیات. اما امید است مقبول بیفتد:

 

شهر آن روز که در خشکی خود جان می­داد

خواهرم شعر تری داشت که ارزان می­داد

 

سرخ در فخر بلند است، به قرمز بزنید

یاد باد آن­که دلم بوی دبستان می­داد

 

خواهرم قرمز تند است چو خون شهدا

خواهرم رنگ به گل­های گلستان می­داد

 

 جای دارد که دهد تن به نماز آیات

شیخ بحرین که از بیم دمش جان می­داد

 

خواهرم یک دو سه آیه نه، پر از آیات است

خواهرم درس به آفاق چو قرآن می­داد

 

جلوه­ی زینب کبراست به قدر مویی

شرح این جمع چو با موی پریشان می­داد

 

سرخ در قرمزی خواهر من چیزی نیست

لاله را خواهر من راه به بستان می­داد

 

شعر با خواهر من چون مرج البحرین است

بحر در بحر به بحرین بهاران می­داد

 

او نمرده است، الهی که بسوزد دشمن

او نمرده است به بحرین اگر جان می­داد

 

خواهرم! قرمزی خون دلت زرد مباد

آری آن خون که ظفر دست مسلمان می­داد

10/2/1390      ساعت 17:19

نوشته شده در شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 17:21 توسط محمد سهرابی| |

بسم الله الرحمن الرحیم

اگر مداحان عزیز این شعر را در روضه خواندند و گریستند و اشک از مردم گرفتند مرا نیز دعا کنند. و اگر هر کس به تنهایی خواند و گریست و یا محزون شد مرا نیز دعا کند.

دل من بی تو «دیر یا زود» است

بی تو آیینه بود و نابود است

 

دور افتاده پلکم از رویت

سایه از آفتاب مطرود است

 

تکیه بر خویش فاش­گوی بلاست

درد پهلو ز دست مشهود است

 

مگر آیی ز کوی رنگرزان

که لباس تو جلوه­آلود است

 

چشم در رفتن از خود است چو تو

یکی از شیعیان ما رود است

 

رو گرفتی به زلف خویش ز من

سر شعله خضابش از دود است

 

خنده­ات طول اگر کشید چه باک

دیر هم در مذاق ما زود است

 

راه خود را گرفته گویا درد

حالت انگار رو به بهبود است

 

زخم اگر خورده­ای کرامت توست

سیب این باغ طعمه­ی جود است

 

باغ داری به تن نه پیراهن

میخکت تار و لاله­ات پود است

 

پشت هیزم نمی­رسد به بهشت

این حرامی ز چوب نمرود است

سه­شنبه 23/1/1390   ساعت 5:32 بعد از ظهر
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 9:18 توسط محمد سهرابی| |

بسم الله الرحمن الرحیم

این غزل را تقدیم می کنم به همه ی عزیزانی که شعر را دوست دارند. قلم ناتوان مرا به توانی که در بخشش دارید ببخشید.

 

اشکی که در شب است همان صبح صادق است

غافل ز شب مباش که بحر حقایق است

 

چپ را به راست می­برد و راست را به چپ

آیینه هم چو پاک ببینی منافق است

 

راضی به داده­های کریمان نشد حریص

گر رفت بر زبان لئیمان دعا، نق است

 

دم کار بازدم کند از بخت واژگون

در قتل شمع باد مخالف موافق است

 

دل درد خویش را به طبیبان نشان نداد

دارو دل تو قرص که بیمار حاذق است

 

شب تا سحر گناه مرا دل به رخ کشید

انگار شغل دوم آیینه­ها دق است

 

از اشک رد نمی­شوی ای دل به صد کلک

این آب پرخطر جگرش پر ز قایق است

 

من نیم­روز عشق نمودم جهان تپید

مجنون دلش خوش است که یک عمر عاشق است

 

معنی نشد زمانه بجز نیش و زهر و درد

هر ساعتی دو عقربه روی دقایق است              

شنبه 6/1/1390 ساعت 2:32 بامداد

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 17:50 توسط محمد سهرابی| |
از نیستان زنگ زدند که "آقاجان سکته ی قبلی از زیر چاپ درآمد."

بعد هم چند جلد برای خودم فرستادند. و فرمودند که پخش آن را داده اند به انتشارات ققنوس توی بازارچه ی کتاب میدان انقلاب. یکی از رفقا پیشنهاد کرد که به نام همین کتاب وب سایتی راه بیندازد. شاید این طوری این ابر و باده ی ما هم از دست متن و نثر نامنزه ما خلاص شد و از این به بعد هرچه متن و نثر داشتیم بردیم گذاشتیم توی همان وب جدید. حالا شاید آن وب را راه بیندازند. اگر راه افتاد ما را هم در جریان بگذارید.

راستی تا یادم نرفته بگویم که پیش از شناس ناله ی سکته ی قبلی متن آن را نخوانید بهتر است. هرچند کمی از آن را در همین ابر و باده خوانده اید.

یاعلی

نوشته شده در شنبه نهم بهمن 1389ساعت 10:22 توسط محمد سهرابی| |
 یا علی

چند وقت پیشتر هم به سراغ بیدل رفته بودم و تضمین هایی بر شعر جنابش زده بودم و اشعاری مرتکب شده بودم. این بار به پیشواز رفتم. و این طفلک در آن پیشواز متولد شد. برای یاران آن را خوانده بودم. حیفم آمد در وب نگذارمش. شاید مجاز راهی باشد به حقیقت. شما هم بخوانید.

 

جفت یکه دارم من تیغ بی مثل دارم

نیستم غریب اینجا لاتم و هبل دارم

 

خاک آسمان جوشم نیشم و پر از نوشم

قیلم و پر از قالم قولم و غزل دارم

 

دیده سبز شد اما از چمن نصیبم نیست

چون چراغ زنبوری حسرت عسل دارم

 

بار عام خواهم شد دام خاص خواهم شد

شیخ سبحه در دستم مکرم و دغل دارم

 

بستم و هوسناکم بر ذغالی از تاکم

نشئه پوش ایجادم از ازل عمل دارم

 

هم سخن شدن با من لب گرفتن از تیغ است

فیض خانمان سوزم جنگم و جدل دارم

 

چون مرا نمی یابند جبرئیل را خوانند

رفته ام ز خود اما نسخه ی بدل دارم

 

تا شدی هم آغوشم سبز شد بر و دوشم

خاک آسمان بختم دجله در بغل دارم

 

دعوت آشیانان را الفتی نمی بندم

فرصت است امکانم مرگم و اجل دارم

 

چون نفس میان نی نافذ است احکامم

شاه کوچه ای هستم تاج در محل دارم

 

بیدلانه می بندم ره به معنی و مضمون

"می پرست ایجادم نشئه ی ازل دارم"

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 11:7 توسط محمد سهرابی| |
مجنون شبیه طفل تو شیدا نمیشود
زین پس کسی بقدر تو لیلا نمیشود

شان نزول راس تو ویرانه ی من است
دیگر مگرد شان تو پیدا نمیشود

بی شانه نیز میشود امروز سر کنم
زلفی که سوخته گره اش وا نمیشود

بیهوده زیر منت مرهم نمیروم
این پا برای دختر تو پا نمیشود

صد زخم بر رخ تو دهان باز کرده است
خواهم ببوسم از لبت اما نمیشود

چوب از یزید خورده ای و قهر با منی
از چه لبت به صحبت من وا نمیشود

پیدا نشد یکی که بگوید به دخترت
این حرفها برای تو بابا نمیشود

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 4:49 توسط محمد سهرابی| |

برداشتم سال پیش یک چیزی نوشتم که فکر می کردم شبیه رمان است. شاید توهم باشد. برش داشتم بردمش دادم به انتشارات نیستان. آقاسید مهدی شجاعی خواند و گفت که می بردش زیر چاپ. اسمش را گذاشتم سکته ی قبلی. حالا بریده ای از آن را می گذارم توی وب.

بخش یکم

موقعیت­ها و واقعیت­ها همیشه در لا­به­لای تخیّلات و از فکرهای جورواجور درست می­شود و می­زند بیرون. اصلا این­طور نیست که بگویی یک واقعیتی وجود دارد و بعد چند نفر می­آیند از روی آن واقعیت، فکری را طراحی می­کنند و بعد تخیل می­کنند و یک چیزی از خودشان بیرون می­ریزند و برای خودشان اتاق فکر درست می­کنند و می­شوند تئورسین.

 

همین چند وقت پیش بود که حمید با چندتا از رفقا که همه­شان را می­شناختم و یک­وقتی با همه­شان گرم هم بودم آمد در خانه­ام و گفت که می­خواهند جلسه­ای داشته باشند که دیوان دوره کنند، و از من خواستند که جلسه را دست بگیرم. راستش همه­شان دستی توی شعر دارند، و البته تجربی؛ یعنی در همه­ی وزن­ها شعر می­گویند، ولی عمرا اسم علمی یک وزن را بلد باشند. و من که از همه­شان بزرگ­ترم، به­خیال آن­ها خیلی بارم است و لابد می­توانم چیزی بارشان کنم.

 

حرص می­خوردند که چه روزهایی را از دست داده­اند که می­شد به کتاب­خواندن بگذرد، اما به استخر رفتن و سر کوچه ایستادن و گل­کوچیک و دریبل­توگل و از این مزخرفات گذشته و تنها چیزی که از آن روزها باقی مانده خاطراتی است که تعریف کردنشان به لعنت خدا هم نمی­ارزد.

 

البته حمید نمی­خواست بگوید که همه­ی اوقات­شان گه­مال بوده و هیچ چیز به دردبخوری نداشته و آدم عقّش می­گیرد که یاد آن روزها بیفتد، بلکه منظورش این بود که می­شد این ترکمون زدن­ها را به حداقل رساند و یک­کمی بچه­مثبت شد، و می­شد به جای عشق موتورسواری و فوتبال توی زمین­خاکی و با بروبچ رفتن به استخرهای پایین­شهر که آب­شان را هفت­ماه یک­بار هم عوض نمی­کردند و بعضی موقع­ها روی آب­شان پی­پی هم دیده می­شد، کمی کتاب خواند، و حداقل سر دختربازی بعدازظهر هم که شده بود می­شد آدم برود اسمش را توی لیست مزخرف کتابخانه­ی درپیت محل بنویسد و بعدازظهرها برود کتابخانه­ی محل و سگ­پرسه بزند که شاید بتواند به بهانه­ی مخ­زدن از دختری ­که «آه چه جالب! ببخشید خانم، شما هم بیچارگان می­خوانید؟ این ژول برن هم نویسنده­ی قهاری بوده­ها! نه؟» کتاب­خوان بشود و آن دخترهم ضایع­تر از او بردارد به او بگوید که «منظورتان بینوایان است دیگر! بعله ژول ورن نویسنده­ی خوبی بوده.»

بعدش هم، هرکدام از آن­ها حتی اگر به این بهانه هم می­رفت کتابخانه، تا حالا یک گُهی شده بود و یکی از همان دخترهای بی­مزه را هم گرفته بود، و شاید چندتا توله هم پس انداخته بود.

 

ولی مشکل این­جاست که اصل قضیه منتفی بوده است. یعنی اصلا آن­ها نمی­خواستند بروند کتابخانه که حالا دختربازی بکنند یا نه. و الاّ آن­ها که اهل این چیزها نبودند که بروند به بهانه­ی بینوایان و ژان­وال­ژان، کُزتی چیزی گیر بیاورند که «آره، تو بیا با من بریم، فلانِ لقِّ خانم تناردیه و شوهرش.»

 

بعضی حرص­خوردن­ها و برخی بالاپایین پریدن­ها غیر از این­که آن­جای آدم را مجروح کند هیچ فایده­ای ندارد. این را جدی می­گویم. باور کنید خیلی جدی می­گویم. اصلا تمام دریدگی­ها مال بالاپایین پریدن­های بی­خودی است. من چندبار به رفقا گفته­ام که الکی حرص نخورند. خب هر آدمی هم به اندازه­ی خودش از وقتش استفاده کرده است. حالا مثلا اگر حمید و رفقا کتاب نخوانده­اند، عوضش کلی آدرس الاّف­خانه­ها را که بلدند، و اگر از نشریّات سر درنمی­آ­ورند، عوضش می­دانند که مثلا بهترین الویه­فروشی تهران کجاست، یا بهترین جیگر را در کدام مغازه­ی میدان کشتارگاه سیخ می­کنند و کدام مغازه نان داغ می­دهد و کدام مغازه جیگرش کثیف­تر است و خوش­مزه­تر، و کلی اطلاعات راجع به خیلی چیزها دارند که این جماعت خرخوان که همه­ش کله­شان توی کلمات است عمرا از آن­ها چیزی بدانند.

 

و البته من نمی­توانم راجع به این مسئله مثالی بزنم، چون خوب که فکر می­کنم، می­بینم امروز نویسندگان بی­کار برداشته­اند راجع به همه­چیز کتاب نوشته­اند و چه­بسا آدم­هایی که خوره­ی کتاب دارند، هی توی کتاب­فروشی­ها "چیزچرخ" بزنند و مواظب باشند که چه­وقت چه کتابی از چه ناشری در­می­آید تا بروند زود بخرند و بخوانند و این­طوری از همه­چیز سر دربیاورند.

 

توی فامیل ما یک پسره بود که مکانیک می­خواند و خوره­ی کتاب داشت؛ طوری که داده بود با چوب برایش یک­چیزی درست کرده بودند؛ عین پایه­ی نُت موسیقی، و البته آن را پیچ کرده بود به درز سیمانی سرامیک­های طرح­دار دیوار مستراح تا هروقت می­رود  پی­پی کند از کتاب غافل نشود. راستش او کتاب را به­جای خواندن می­بلعید؛ طوری که گمان کنم موقع مستراح رفتن، ازش جمله و فرمول و از این چیزها می­ریخت توی کاسه­ی توالت. و من همیشه با خودم می­گفتم اگر این بچه به­جای مکانیک سیالات، همه­ش مکانیک اجسام سخت بخواند لابد موقع مستراح رفتن کلی اذیت خواهد شد.

همیشه از آدم­هایی که فقط درس می­خوانند بدم می­آمده؛ عین نفرت زن­ها از شکم گنده­ی شوهرانشان؛ خصوصا این­که آن شکم مزخرف افتاده باشد روی سگک کمربند مزخرفی که ممکن است هدیه­ی مزخرفی باشد که عنوان "کادوی جشن تولد" را هم یدک می­کشد؛ بگذریم از این­که زن­ها همیشه به مردهاشان عرق­گیر و از این بنجل منجل­ها هدیه می­دهند و به این معتقدند که این نفس کادو است که مهم است و اصلا مهم نیست که قیمت شورت و عرق­گیر با قیمت سینه­ریز و از این دست چیزها برابری نمی­کند.

خلاصه نه این­که از درس بدم بیاید، نه، ولی از آدم­هایی که همیشه درس می­خوانند حالم به هم می­خورد؛ طوری که انگار یک بشکه روغن کرچک را بخواهم یک­مرتبه سر بکشم.

می­بینی یارو بلد نیست صف نانوایی بایستد و بی­نوبت دوسه­تا نان بگیرد، و یا بلد نیست زیر ماشینش جک بزند، و یا بلد نیست تابستان­ها کولر خانه را راه بیندازد، و یا بلد نیست مغزی قفل در ورودی را عوض کند، و یا این­که توی بچگی­اش یک­بار هم زنگ کسی را نزده و فرار نکرده، و یا این­که توی آن دبیرستان لعنتی که پول بیت­المال را حرام می­کرده، یک­بار هم سر بابای مدرسه را گول نمالیده تا هر وقت دلش خواست برود و هر وقت دلش خواست بیاید؛ آن­وقت برای من انتگرال و دیفرانسیل حل می­کند و از "امیل­زولا" نقل قول می­آورد و تا مثلا می­گویی "سلینجر"، زود بر­می­دارد از "ناتوردشت" چیزی از حفظ می­خواند و بهت می­گوید که "سالینجر" درست­تر است؛ طوری که انگار با امیل زولا حمام هم رفته و پشت سلینجر را هم با کیسه محکم کشیده است.

 

تازه؛ این­جور آدم­ها از نوع خوب این جماعت هستند. این­تیپ، تازه کسانی­اند که رمان و از این­دست جفنگیات هم می­خوانند، جماعتی دیگر از این طایفه هستند که واقعا فقط درس می­خوانند؛ فقط درس. یعنی یارو هنوز مهر لیسانسش خشک­نشده می­رود فوق­لیسانس شرکت می­کند و بعد هم قبول می­شود و بعد هم شاگرد اول و از این ­حرف­ها. بعد هم که دکترا و فوق دکترا و فوق تخصص؛ و وقتی در سنّ و سال خر پدربزرگ من برای هفت­هزارمین­بار شاگرد اول می­شود، مامانش می­رود همه­ی فامیل را دعوت می­کند و کیک مدل خرگوش می­خرد و برای پسرش جشن شاگرداولی می­گیرد؛ که چی؟ که پسرجانش ماشالاّهزارماشالاّ نمره­ی خوب توی امتحان آورده.

 

و این پسر بی­شعور حتی یک جلسه هم در دوران تحصیل غیبت نکرده تا بداند مزه­ی به مدرسه و دانشگاه نرفتن چه­جوری است. نه این­که ترسیده باشد، نه. بلکه اصلا به مغز نداشته­اش نرسیده که برود کمی از پول بابای قوزمیت­اش را بگذارد کف دست دکتر محله­شان تا یک گواهی مریضی و چند روز استراحت برایش بنویسد.

و واقعا این­که چیزی هم حالی­اش هست یا نه، باید بروی با خودش چندکلام اختلاط کنی تا بفهمی. اکثر این آدم­ها در حد کتاب­های دانشگاهی خودشان بلدند و اگر به یکی از آن­ها بگویی که  "تولستوی" گفته که فلان، یا حرف را عوض می­کند یا لب و دهنش را می­جود و گاه­وقتی لا­به­لای حرف­هایت تو را با تکان دادن کلّه­اش مثل بُز تایید می­کند که یعنی «من حرف­های تو را می­فهمم و چون من دکترم و حالی­ام است و جاافتاده­ترم، اصلا چه نیازی هست که من زر بزنم. تو زر بزن، من گوش می­دهم و اگر لازم شد ایرادت را می­گیرم.» این است که به­نظر من خیلی از دکترها دکتر واحدهای درسی پاس­کرده­ی خود هستند. این است که اگر روزی دستم به جایی برسد و بتوانم کاری برای آموزش و پرورش کنم، اول نمره­دادن­ها را برمی­دارم. و بعد درک را جایگزین مدرک می­کنم.

 

از این حرف­ها بگذریم. بحث سر شکاف بزرگی بود که از مطالعه نکردن درست شده بود. راستش این چند نفر که با حمید دم­خورند، الان می­گویند که راستی چرا شب­شعر نرفته­اند و چرا کنگره­ها را بلد نیستند و چرا از مسابقات شعر باخبر نمی­شوند و صد و بیست تا چرای دیگر. این شده که به سرشان زده که بنشینند یک شکاف بزرگ تاریخی را رفو کنند و انگار که بخواهند یک تمدن بزرگ را بازسازی کنند، بیفتند توی دوره­ی دیوان شاعران قدیم و هرچه گفته­اند بخوانند.

البته خب همین­که آن­ها دست­و­پا­شکسته شعری چیزی بلدند لابد سری توی کتاب داشته­اند، ولی حرف این­جاست که یک نفر یک­وقت نسبت به بقال محله­شان علامه­ی دهر است، و همان وقت نسبت به یک نفر دیگر یک اُسکُل تمام و کمال به­حساب می­آید. اگر به من بود برمی­داشتم آدم­های این­جوری را درجه می­دادم:

شاس­وظیفه، شاس­یکم؛                                                                                             

شاسگول سوم، شاسگول دوم، شاسگول تمام؛                                                                                                                              

یول­سوم، یول­­دوم، یول­تمام؛                                                                                               

میخ­سوم، میخ­دوم، میخ­تمام؛                                                                                          

شاس­میخ­سوم، شاس­میخ­دوم، شاس­میخ­تمام؛                                                                         

گاگول­سوم، گاگول­دوم، گاگول­تمام؛                                                                                      

اسکل؛

و البته شاس­مخ و این­ها هم هست.

"آدم  نباید اسکل باشد." و البته یک جور دیگر هم می­شود این را نوشت: «آدم باید اسکل نباشد.» و به نظرم این دومی خیلی بهتر از آن قبل از دومی است.

 

این شد که قبول کردم و تصمیم به یک جلسه­ی گردشی گرفتم که هفته­ای یک­بار برگزار شود، و هر هفته بیفتد منزل یکی از بچه­ها.

و روال این­طوری باشد که جای جلسه­ی بعدی را در آخر هر جلسه تعیین کنیم و هر که آمادگی داشت، اعلام کند تا بیفتد خانه­ی آن­ها. قرار شد "مثنوی" بخوانیم؛ و حمید گفت «فلان روز­؛ خانه­ی ما.»

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 15:44 توسط محمد سهرابی| |
عشاق اگر مکاشفه ی مو به مو کنند
اول قدم ز آینه باید وضو کنند

در شوره زار نیز گهی می دمد گلی
شاید تورا به دیده ی من جستجو کنند

سنگ دل شکسته چه کم دارد از عقیق
گر هر دو را به حلقه ی انگشت او کنند

جز ما که اشکمان دم مشک است دائما
مردم کجا به آب مضافی وضو کنند

گویند حرف می برد از من به یار من
باید مرا به باد صبا روبرو کنند

ما چون خبر دهان به دهان داغ می شویم
«روزی که خاک تربت ما را سبو کنند»

جا دارد از فرات شفاعت کنیم نیز
مارا اگر برای تو بی آبرو کنند

 

چون نمی توانم بگویم "یک دنیا"

لذا از نظراتتان "یک عقبا" ممنونم

تا بعد...

یاعلی

 

نوشته شده در دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 16:40 توسط محمد سهرابی| |
دلیل عشق سرم را به زلف یار کشید

ره مرا بلد راه سوی دار کشید

 

خدا ذلیل کند بر سرای تو دل را

مرا به دست تو داد و خودش کنار کشید

 

به کولی نگه تو سیاه می نگرند

ز بس به دیده ی مردم ز فقر جار کشید

 

شبی ز چشم تو پنهان فرار می کردم

دلم به نیت رسوایی ام هوار کشید

 

ببند چینی مودار را به مویی چند

دلم شکست ز بس جور روزگار کشید

 

ببند راه مرا با گشودن چشمت

به روی صید نباید که ذوالفقار کشید

 

بقیه ی شعر یادم نمی آید که تایپ کنم. باید چرکنویسش را پیدا کنم.

چون نمی توانم بگویم "یک دنیا"

لذا از نظراتتان "یک عقبا" ممنونم

تا بعد...

یاعلی

 

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 9:15 توسط محمد سهرابی| |

بسمه تعالی

رم از آن

و هرکس که بهتر رم کند برنده‎تر است. البته بزرگان گفته‎اند که این رم کردن از اوجب واجبات به‎شمار می‎آید به نص صریح «یا ایهاالذین آمنو روموا اینما تکونوا» حالا این‎که از کجا باید رم کرد و چطور باید رمید کلی شرح و تفصیل دارد و به چند سطر در نمی‎آید. معنای ظاهری جمله این است که «ای کسانی که ایمان آورده‎اید هرکجا که هستید رم کنید.»

در این‎که می‎گویند «رم از آن» علما اختلاف کرده‎اند و بین فریقین نیز مباحثاتی صورت گرفته که اگر بخواهیم از آن‎ها صورت‎برداری کنیم برای برخی صورت خوشی ندارد.

برخی شارحین فرموده‎اند که عبارت «رم از آن» ناقص وارد شده و کامل به دست ما نرسیده است. این دسته از علما قایلند که این عبارت ادامه داشته. مثلا این بوده که رم از آن من، از آن فلانی و... البته احتمالات دیگری هم بر آن مترتب است. در یکی از کتب خطی در حاشیه شرح کبیر بر این عبارت آمده:

«و هذه عباره کبری من اعاظم المعانی و لیس لها ند و لا ضد و لا لحروفه معاند. بل هذه جوهره مکنونه و عرض باطنیه و یستفید منها فعل الامر بان یکونوا مؤمنین فی رمی الشیطان الذی یزیدهم ذنبا الی ذنب. الخ»

«رم» در لغت به‎معنای فرار ناگهانی است از چیزی که موجبات رعب و وحشت را فراهم کند. «از» نیز از حروف اضافه است و «آن» از اسمای اشاره است و البته اشاره به دور و از آن بزرگی مشارالیه نیز دریافت می‎شود.

در نسخه‎ای دیده بودم که «رم از آن» را از اذان دانسته بود. یعنی اذن و اجازت و نوشته بود «رم اذان». اگر این را مبنا قرار دهیم «رم» به کسر میم تلفظ می‎شود، یعنی باید بخوانیم «فرار اذان»، یعنی فرار اجازه و یا فرار اعلان و اعلام. شاید این معنا مستفاد شود که اجازه یافته‎اید که رم کنید. این معنا در دعا نیز آمده است: «فقد اذنت لی بدعائک و مسئلتک» پس دعا نوعی فرار است؛ فرار از همه به‎سوی یک مرکز، حتی فرار از نیروی گریز از مرکز و فرار از خود مرکز به مرکز؛ «هارب منک الیک.»

در ادامه شرح آمده است:

«کل فرار من مفر فرار الی قرار ای عند ملیک مقتدر» این یعنی همان «فیقول الانسان یومئذ این المفر» این یومئذ می‎تواند هر روزی باشد. قیامت هرکس بسته به خود او می‎تواند هر روزی باشد. اگر امروز باشد می‎شود: «و لا یمکن الفرار من حکومتک» که اقرار است و اگر به فردا بیفتد می‎شود «یوم یفرالمرء من اخیه و امه و ابیه» که بیچارگی است.

در کل از «رم از آن» این معنا پیداست که گویا فرار از کسی یا چیزی مدنظر بوده است. حتی می‎توانیم از خدا نیز رم کنیم. «اعوذ بک منک» هم مؤید همین حرف است. الغرض به نظر حقیر «رم از آن» قابلیت تعمیم دارد و ما می‎توانیم بگوییم «رم از او»، «رم از تو» و رم از هرچیز و هرکس.

«رم» از ما به سوی خداست و «رم» از خدا در خداست. ما نهایتا می‎توانیم با یک سلسله رمیدنهای متناوب، آهوی دشت جمال باشیم.

نتیجه این‎که «رم از آن» حاوی یک دستور الهی است. حتی خداوند یکی از ماه‎های سال را به آن نامیده و مؤمنین می‎توانند یکماه بدون هیچ مانعی فرار کنند. در پایان ماه به بهترین رمنده‎ها جوایزی تعلق می‎گیرد که «و جوایز السائلین عندک موفره.»

روزه شما مقبول بیفتد بحق رمضان المبارک.

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 17:40 توسط محمد سهرابی| |