اشعار و دست نوشته های محمد سهرابی
بسم الله الرحمن الرحیم بسیار دیر است این تقدیمی به خواهرم آیات. اما امید است مقبول بیفتد: شهر آن روز که در خشکی خود جان میداد خواهرم شعر تری داشت که ارزان میداد سرخ در فخر بلند است، به قرمز بزنید یاد باد آنکه دلم بوی دبستان میداد خواهرم قرمز تند است چو خون شهدا خواهرم رنگ به گلهای گلستان میداد جای دارد که دهد تن به نماز آیات شیخ بحرین که از بیم دمش جان میداد خواهرم یک دو سه آیه نه، پر از آیات است خواهرم درس به آفاق چو قرآن میداد جلوهی زینب کبراست به قدر مویی شرح این جمع چو با موی پریشان میداد سرخ در قرمزی خواهر من چیزی نیست لاله را خواهر من راه به بستان میداد شعر با خواهر من چون مرج البحرین است بحر در بحر به بحرین بهاران میداد او نمرده است، الهی که بسوزد دشمن او نمرده است به بحرین اگر جان میداد خواهرم! قرمزی خون دلت زرد مباد آری آن خون که ظفر دست مسلمان میداد 10/2/1390 ساعت 17:19 بسم الله الرحمن الرحیم اگر مداحان عزیز این شعر را در روضه خواندند و گریستند و اشک از مردم گرفتند مرا نیز دعا کنند. و اگر هر کس به تنهایی خواند و گریست و یا محزون شد مرا نیز دعا کند. دل من بی تو «دیر یا زود» است بی تو آیینه بود و نابود است دور افتاده پلکم از رویت سایه از آفتاب مطرود است تکیه بر خویش فاشگوی بلاست درد پهلو ز دست مشهود است مگر آیی ز کوی رنگرزان که لباس تو جلوهآلود است چشم در رفتن از خود است چو تو یکی از شیعیان ما رود است رو گرفتی به زلف خویش ز من سر شعله خضابش از دود است خندهات طول اگر کشید چه باک دیر هم در مذاق ما زود است راه خود را گرفته گویا درد حالت انگار رو به بهبود است زخم اگر خوردهای کرامت توست سیب این باغ طعمهی جود است باغ داری به تن نه پیراهن میخکت تار و لالهات پود است پشت هیزم نمیرسد به بهشت این حرامی ز چوب نمرود است بسم الله الرحمن الرحیم این غزل را تقدیم می کنم به همه ی عزیزانی که شعر را دوست دارند. قلم ناتوان مرا به توانی که در بخشش دارید ببخشید. اشکی که در شب است همان صبح صادق است غافل ز شب مباش که بحر حقایق است چپ را به راست میبرد و راست را به چپ آیینه هم چو پاک ببینی منافق است راضی به دادههای کریمان نشد حریص گر رفت بر زبان لئیمان دعا، نق است دم کار بازدم کند از بخت واژگون در قتل شمع باد مخالف موافق است دل درد خویش را به طبیبان نشان نداد دارو دل تو قرص که بیمار حاذق است شب تا سحر گناه مرا دل به رخ کشید انگار شغل دوم آیینهها دق است از اشک رد نمیشوی ای دل به صد کلک این آب پرخطر جگرش پر ز قایق است من نیمروز عشق نمودم جهان تپید مجنون دلش خوش است که یک عمر عاشق است معنی نشد زمانه بجز نیش و زهر و درد هر ساعتی دو عقربه روی دقایق است شنبه 6/1/1390 ساعت 2:32 بامداد بعد هم چند جلد برای خودم فرستادند. و فرمودند که پخش آن را داده اند به انتشارات ققنوس توی بازارچه ی کتاب میدان انقلاب. یکی از رفقا پیشنهاد کرد که به نام همین کتاب وب سایتی راه بیندازد. شاید این طوری این ابر و باده ی ما هم از دست متن و نثر نامنزه ما خلاص شد و از این به بعد هرچه متن و نثر داشتیم بردیم گذاشتیم توی همان وب جدید. حالا شاید آن وب را راه بیندازند. اگر راه افتاد ما را هم در جریان بگذارید. راستی تا یادم نرفته بگویم که پیش از شناس ناله ی سکته ی قبلی متن آن را نخوانید بهتر است. هرچند کمی از آن را در همین ابر و باده خوانده اید. یاعلی چند وقت پیشتر هم به سراغ بیدل رفته بودم و تضمین هایی بر شعر جنابش زده بودم و اشعاری مرتکب شده بودم. این بار به پیشواز رفتم. و این طفلک در آن پیشواز متولد شد. برای یاران آن را خوانده بودم. حیفم آمد در وب نگذارمش. شاید مجاز راهی باشد به حقیقت. شما هم بخوانید. جفت یکه دارم من تیغ بی مثل دارم نیستم غریب اینجا لاتم و هبل دارم خاک آسمان جوشم نیشم و پر از نوشم قیلم و پر از قالم قولم و غزل دارم دیده سبز شد اما از چمن نصیبم نیست چون چراغ زنبوری حسرت عسل دارم بار عام خواهم شد دام خاص خواهم شد شیخ سبحه در دستم مکرم و دغل دارم بستم و هوسناکم بر ذغالی از تاکم نشئه پوش ایجادم از ازل عمل دارم هم سخن شدن با من لب گرفتن از تیغ است فیض خانمان سوزم جنگم و جدل دارم چون مرا نمی یابند جبرئیل را خوانند رفته ام ز خود اما نسخه ی بدل دارم تا شدی هم آغوشم سبز شد بر و دوشم خاک آسمان بختم دجله در بغل دارم دعوت آشیانان را الفتی نمی بندم فرصت است امکانم مرگم و اجل دارم چون نفس میان نی نافذ است احکامم شاه کوچه ای هستم تاج در محل دارم بیدلانه می بندم ره به معنی و مضمون "می پرست ایجادم نشئه ی ازل دارم" شان نزول راس تو ویرانه ی من است بی شانه نیز میشود امروز سر کنم بیهوده زیر منت مرهم نمیروم صد زخم بر رخ تو دهان باز کرده است چوب از یزید خورده ای و قهر با منی پیدا نشد یکی که بگوید به دخترت برداشتم سال پیش یک چیزی نوشتم که فکر می کردم شبیه رمان است. شاید توهم باشد. برش داشتم بردمش دادم به انتشارات نیستان. آقاسید مهدی شجاعی خواند و گفت که می بردش زیر چاپ. اسمش را گذاشتم سکته ی قبلی. حالا بریده ای از آن را می گذارم توی وب. بخش یکم موقعیتها و واقعیتها همیشه در لابهلای تخیّلات و از فکرهای جورواجور درست میشود و میزند بیرون. اصلا اینطور نیست که بگویی یک واقعیتی وجود دارد و بعد چند نفر میآیند از روی آن واقعیت، فکری را طراحی میکنند و بعد تخیل میکنند و یک چیزی از خودشان بیرون میریزند و برای خودشان اتاق فکر درست میکنند و میشوند تئورسین. همین چند وقت پیش بود که حمید با چندتا از رفقا که همهشان را میشناختم و یکوقتی با همهشان گرم هم بودم آمد در خانهام و گفت که میخواهند جلسهای داشته باشند که دیوان دوره کنند، و از من خواستند که جلسه را دست بگیرم. راستش همهشان دستی توی شعر دارند، و البته تجربی؛ یعنی در همهی وزنها شعر میگویند، ولی عمرا اسم علمی یک وزن را بلد باشند. و من که از همهشان بزرگترم، بهخیال آنها خیلی بارم است و لابد میتوانم چیزی بارشان کنم. حرص میخوردند که چه روزهایی را از دست دادهاند که میشد به کتابخواندن بگذرد، اما به استخر رفتن و سر کوچه ایستادن و گلکوچیک و دریبلتوگل و از این مزخرفات گذشته و تنها چیزی که از آن روزها باقی مانده خاطراتی است که تعریف کردنشان به لعنت خدا هم نمیارزد. البته حمید نمیخواست بگوید که همهی اوقاتشان گهمال بوده و هیچ چیز به دردبخوری نداشته و آدم عقّش میگیرد که یاد آن روزها بیفتد، بلکه منظورش این بود که میشد این ترکمون زدنها را به حداقل رساند و یککمی بچهمثبت شد، و میشد به جای عشق موتورسواری و فوتبال توی زمینخاکی و با بروبچ رفتن به استخرهای پایینشهر که آبشان را هفتماه یکبار هم عوض نمیکردند و بعضی موقعها روی آبشان پیپی هم دیده میشد، کمی کتاب خواند، و حداقل سر دختربازی بعدازظهر هم که شده بود میشد آدم برود اسمش را توی لیست مزخرف کتابخانهی درپیت محل بنویسد و بعدازظهرها برود کتابخانهی محل و سگپرسه بزند که شاید بتواند به بهانهی مخزدن از دختری که «آه چه جالب! ببخشید خانم، شما هم بیچارگان میخوانید؟ این ژول برن هم نویسندهی قهاری بودهها! نه؟» کتابخوان بشود و آن دخترهم ضایعتر از او بردارد به او بگوید که «منظورتان بینوایان است دیگر! بعله ژول ورن نویسندهی خوبی بوده.» بعدش هم، هرکدام از آنها حتی اگر به این بهانه هم میرفت کتابخانه، تا حالا یک گُهی شده بود و یکی از همان دخترهای بیمزه را هم گرفته بود، و شاید چندتا توله هم پس انداخته بود. ولی مشکل اینجاست که اصل قضیه منتفی بوده است. یعنی اصلا آنها نمیخواستند بروند کتابخانه که حالا دختربازی بکنند یا نه. و الاّ آنها که اهل این چیزها نبودند که بروند به بهانهی بینوایان و ژانوالژان، کُزتی چیزی گیر بیاورند که «آره، تو بیا با من بریم، فلانِ لقِّ خانم تناردیه و شوهرش.» بعضی حرصخوردنها و برخی بالاپایین پریدنها غیر از اینکه آنجای آدم را مجروح کند هیچ فایدهای ندارد. این را جدی میگویم. باور کنید خیلی جدی میگویم. اصلا تمام دریدگیها مال بالاپایین پریدنهای بیخودی است. من چندبار به رفقا گفتهام که الکی حرص نخورند. خب هر آدمی هم به اندازهی خودش از وقتش استفاده کرده است. حالا مثلا اگر حمید و رفقا کتاب نخواندهاند، عوضش کلی آدرس الاّفخانهها را که بلدند، و اگر از نشریّات سر درنمیآورند، عوضش میدانند که مثلا بهترین الویهفروشی تهران کجاست، یا بهترین جیگر را در کدام مغازهی میدان کشتارگاه سیخ میکنند و کدام مغازه نان داغ میدهد و کدام مغازه جیگرش کثیفتر است و خوشمزهتر، و کلی اطلاعات راجع به خیلی چیزها دارند که این جماعت خرخوان که همهش کلهشان توی کلمات است عمرا از آنها چیزی بدانند. و البته من نمیتوانم راجع به این مسئله مثالی بزنم، چون خوب که فکر میکنم، میبینم امروز نویسندگان بیکار برداشتهاند راجع به همهچیز کتاب نوشتهاند و چهبسا آدمهایی که خورهی کتاب دارند، هی توی کتابفروشیها "چیزچرخ" بزنند و مواظب باشند که چهوقت چه کتابی از چه ناشری درمیآید تا بروند زود بخرند و بخوانند و اینطوری از همهچیز سر دربیاورند. توی فامیل ما یک پسره بود که مکانیک میخواند و خورهی کتاب داشت؛ طوری که داده بود با چوب برایش یکچیزی درست کرده بودند؛ عین پایهی نُت موسیقی، و البته آن را پیچ کرده بود به درز سیمانی سرامیکهای طرحدار دیوار مستراح تا هروقت میرود پیپی کند از کتاب غافل نشود. راستش او کتاب را بهجای خواندن میبلعید؛ طوری که گمان کنم موقع مستراح رفتن، ازش جمله و فرمول و از این چیزها میریخت توی کاسهی توالت. و من همیشه با خودم میگفتم اگر این بچه بهجای مکانیک سیالات، همهش مکانیک اجسام سخت بخواند لابد موقع مستراح رفتن کلی اذیت خواهد شد. همیشه از آدمهایی که فقط درس میخوانند بدم میآمده؛ عین نفرت زنها از شکم گندهی شوهرانشان؛ خصوصا اینکه آن شکم مزخرف افتاده باشد روی سگک کمربند مزخرفی که ممکن است هدیهی مزخرفی باشد که عنوان "کادوی جشن تولد" را هم یدک میکشد؛ بگذریم از اینکه زنها همیشه به مردهاشان عرقگیر و از این بنجل منجلها هدیه میدهند و به این معتقدند که این نفس کادو است که مهم است و اصلا مهم نیست که قیمت شورت و عرقگیر با قیمت سینهریز و از این دست چیزها برابری نمیکند. خلاصه نه اینکه از درس بدم بیاید، نه، ولی از آدمهایی که همیشه درس میخوانند حالم به هم میخورد؛ طوری که انگار یک بشکه روغن کرچک را بخواهم یکمرتبه سر بکشم. میبینی یارو بلد نیست صف نانوایی بایستد و بینوبت دوسهتا نان بگیرد، و یا بلد نیست زیر ماشینش جک بزند، و یا بلد نیست تابستانها کولر خانه را راه بیندازد، و یا بلد نیست مغزی قفل در ورودی را عوض کند، و یا اینکه توی بچگیاش یکبار هم زنگ کسی را نزده و فرار نکرده، و یا اینکه توی آن دبیرستان لعنتی که پول بیتالمال را حرام میکرده، یکبار هم سر بابای مدرسه را گول نمالیده تا هر وقت دلش خواست برود و هر وقت دلش خواست بیاید؛ آنوقت برای من انتگرال و دیفرانسیل حل میکند و از "امیلزولا" نقل قول میآورد و تا مثلا میگویی "سلینجر"، زود برمیدارد از "ناتوردشت" چیزی از حفظ میخواند و بهت میگوید که "سالینجر" درستتر است؛ طوری که انگار با امیل زولا حمام هم رفته و پشت سلینجر را هم با کیسه محکم کشیده است. تازه؛ اینجور آدمها از نوع خوب این جماعت هستند. اینتیپ، تازه کسانیاند که رمان و از ایندست جفنگیات هم میخوانند، جماعتی دیگر از این طایفه هستند که واقعا فقط درس میخوانند؛ فقط درس. یعنی یارو هنوز مهر لیسانسش خشکنشده میرود فوقلیسانس شرکت میکند و بعد هم قبول میشود و بعد هم شاگرد اول و از این حرفها. بعد هم که دکترا و فوق دکترا و فوق تخصص؛ و وقتی در سنّ و سال خر پدربزرگ من برای هفتهزارمینبار شاگرد اول میشود، مامانش میرود همهی فامیل را دعوت میکند و کیک مدل خرگوش میخرد و برای پسرش جشن شاگرداولی میگیرد؛ که چی؟ که پسرجانش ماشالاّهزارماشالاّ نمرهی خوب توی امتحان آورده. و این پسر بیشعور حتی یک جلسه هم در دوران تحصیل غیبت نکرده تا بداند مزهی به مدرسه و دانشگاه نرفتن چهجوری است. نه اینکه ترسیده باشد، نه. بلکه اصلا به مغز نداشتهاش نرسیده که برود کمی از پول بابای قوزمیتاش را بگذارد کف دست دکتر محلهشان تا یک گواهی مریضی و چند روز استراحت برایش بنویسد. و واقعا اینکه چیزی هم حالیاش هست یا نه، باید بروی با خودش چندکلام اختلاط کنی تا بفهمی. اکثر این آدمها در حد کتابهای دانشگاهی خودشان بلدند و اگر به یکی از آنها بگویی که "تولستوی" گفته که فلان، یا حرف را عوض میکند یا لب و دهنش را میجود و گاهوقتی لابهلای حرفهایت تو را با تکان دادن کلّهاش مثل بُز تایید میکند که یعنی «من حرفهای تو را میفهمم و چون من دکترم و حالیام است و جاافتادهترم، اصلا چه نیازی هست که من زر بزنم. تو زر بزن، من گوش میدهم و اگر لازم شد ایرادت را میگیرم.» این است که بهنظر من خیلی از دکترها دکتر واحدهای درسی پاسکردهی خود هستند. این است که اگر روزی دستم به جایی برسد و بتوانم کاری برای آموزش و پرورش کنم، اول نمرهدادنها را برمیدارم. و بعد درک را جایگزین مدرک میکنم. از این حرفها بگذریم. بحث سر شکاف بزرگی بود که از مطالعه نکردن درست شده بود. راستش این چند نفر که با حمید دمخورند، الان میگویند که راستی چرا شبشعر نرفتهاند و چرا کنگرهها را بلد نیستند و چرا از مسابقات شعر باخبر نمیشوند و صد و بیست تا چرای دیگر. این شده که به سرشان زده که بنشینند یک شکاف بزرگ تاریخی را رفو کنند و انگار که بخواهند یک تمدن بزرگ را بازسازی کنند، بیفتند توی دورهی دیوان شاعران قدیم و هرچه گفتهاند بخوانند. البته خب همینکه آنها دستوپاشکسته شعری چیزی بلدند لابد سری توی کتاب داشتهاند، ولی حرف اینجاست که یک نفر یکوقت نسبت به بقال محلهشان علامهی دهر است، و همان وقت نسبت به یک نفر دیگر یک اُسکُل تمام و کمال بهحساب میآید. اگر به من بود برمیداشتم آدمهای اینجوری را درجه میدادم: شاسوظیفه، شاسیکم؛ شاسگول سوم، شاسگول دوم، شاسگول تمام؛ یولسوم، یولدوم، یولتمام؛ میخسوم، میخدوم، میختمام؛ شاسمیخسوم، شاسمیخدوم، شاسمیختمام؛ گاگولسوم، گاگولدوم، گاگولتمام؛ اسکل؛ و البته شاسمخ و اینها هم هست. "آدم نباید اسکل باشد." و البته یک جور دیگر هم میشود این را نوشت: «آدم باید اسکل نباشد.» و به نظرم این دومی خیلی بهتر از آن قبل از دومی است. این شد که قبول کردم و تصمیم به یک جلسهی گردشی گرفتم که هفتهای یکبار برگزار شود، و هر هفته بیفتد منزل یکی از بچهها. و روال اینطوری باشد که جای جلسهی بعدی را در آخر هر جلسه تعیین کنیم و هر که آمادگی داشت، اعلام کند تا بیفتد خانهی آنها. قرار شد "مثنوی" بخوانیم؛ و حمید گفت «فلان روز؛ خانهی ما.» در شوره زار نیز گهی می دمد گلی سنگ دل شکسته چه کم دارد از عقیق جز ما که اشکمان دم مشک است دائما گویند حرف می برد از من به یار من ما چون خبر دهان به دهان داغ می شویم جا دارد از فرات شفاعت کنیم نیز چون نمی توانم بگویم "یک دنیا" لذا از نظراتتان "یک عقبا" ممنونم تا بعد... یاعلی ره مرا بلد راه سوی دار کشید خدا ذلیل کند بر سرای تو دل را مرا به دست تو داد و خودش کنار کشید به کولی نگه تو سیاه می نگرند ز بس به دیده ی مردم ز فقر جار کشید شبی ز چشم تو پنهان فرار می کردم دلم به نیت رسوایی ام هوار کشید ببند چینی مودار را به مویی چند دلم شکست ز بس جور روزگار کشید ببند راه مرا با گشودن چشمت به روی صید نباید که ذوالفقار کشید بقیه ی شعر یادم نمی آید که تایپ کنم. باید چرکنویسش را پیدا کنم. چون نمی توانم بگویم "یک دنیا" لذا از نظراتتان "یک عقبا" ممنونم تا بعد... یاعلی بسمه تعالی و هرکس که بهتر رم کند برندهتر
است. البته بزرگان گفتهاند که این رم کردن از اوجب واجبات بهشمار میآید به نص
صریح «یا ایهاالذین آمنو روموا اینما تکونوا» حالا اینکه از کجا باید رم کرد و چطور
باید رمید کلی شرح و تفصیل دارد و به چند سطر در نمیآید. معنای ظاهری جمله این
است که «ای کسانی که ایمان آوردهاید هرکجا که هستید رم کنید.» در اینکه میگویند «رم از آن»
علما اختلاف کردهاند و بین فریقین نیز مباحثاتی صورت گرفته که اگر بخواهیم از
آنها صورتبرداری کنیم برای برخی صورت خوشی ندارد. برخی شارحین فرمودهاند که عبارت
«رم از آن» ناقص وارد شده و کامل به دست ما نرسیده است. این دسته از علما قایلند
که این عبارت ادامه داشته. مثلا این بوده که رم از آن من، از آن فلانی و... البته
احتمالات دیگری هم بر آن مترتب است. در یکی از کتب خطی در حاشیه شرح کبیر بر این
عبارت آمده: «و هذه عباره کبری من اعاظم
المعانی و لیس لها ند و لا ضد و لا لحروفه معاند. بل هذه جوهره مکنونه و عرض
باطنیه و یستفید منها فعل الامر بان یکونوا مؤمنین فی رمی الشیطان الذی یزیدهم
ذنبا الی ذنب. الخ» «رم» در لغت بهمعنای فرار
ناگهانی است از چیزی که موجبات رعب و وحشت را فراهم کند. «از» نیز از حروف اضافه
است و «آن» از اسمای اشاره است و البته اشاره به دور و از آن بزرگی مشارالیه نیز
دریافت میشود. در نسخهای دیده بودم که «رم از
آن» را از اذان دانسته بود. یعنی اذن و اجازت و نوشته بود «رم اذان». اگر این را
مبنا قرار دهیم «رم» به کسر میم تلفظ میشود، یعنی باید بخوانیم «فرار اذان»، یعنی
فرار اجازه و یا فرار اعلان و اعلام. شاید این معنا مستفاد شود که اجازه یافتهاید
که رم کنید. این معنا در دعا نیز آمده است: «فقد اذنت لی بدعائک و مسئلتک» پس دعا
نوعی فرار است؛ فرار از همه بهسوی یک مرکز، حتی فرار از نیروی گریز از مرکز و فرار
از خود مرکز به مرکز؛ «هارب منک الیک.» در ادامه شرح آمده است: «کل فرار من مفر فرار الی قرار ای عند ملیک مقتدر»
این یعنی همان «فیقول الانسان یومئذ این المفر» این یومئذ میتواند هر روزی باشد.
قیامت هرکس بسته به خود او میتواند هر روزی باشد. اگر امروز باشد میشود: «و لا
یمکن الفرار من حکومتک» که اقرار است و اگر به فردا بیفتد میشود «یوم یفرالمرء من
اخیه و امه و ابیه» که بیچارگی است. در کل از «رم از آن» این معنا
پیداست که گویا فرار از کسی یا چیزی مدنظر بوده است. حتی میتوانیم از خدا نیز رم
کنیم. «اعوذ بک منک» هم مؤید همین حرف است. الغرض به نظر حقیر «رم از آن» قابلیت
تعمیم دارد و ما میتوانیم بگوییم «رم از او»، «رم از تو» و رم از هرچیز و هرکس. «رم» از ما به سوی خداست و «رم»
از خدا در خداست. ما نهایتا میتوانیم با یک سلسله رمیدنهای متناوب، آهوی دشت جمال
باشیم. نتیجه اینکه «رم از آن» حاوی
یک دستور الهی است. حتی خداوند یکی از ماههای سال را به آن نامیده و مؤمنین
میتوانند یکماه بدون هیچ مانعی فرار کنند. در پایان ماه به بهترین
رمندهها جوایزی تعلق میگیرد که «و جوایز السائلین عندک موفره.» روزه شما مقبول بیفتد بحق رمضان
المبارک.
زین پس کسی بقدر تو لیلا نمیشود
دیگر مگرد شان تو پیدا نمیشود
زلفی که سوخته گره اش وا نمیشود
این پا برای دختر تو پا نمیشود
خواهم ببوسم از لبت اما نمیشود
از چه لبت به صحبت من وا نمیشود
این حرفها برای تو بابا نمیشود
اول قدم ز آینه باید وضو کنند
شاید تورا به دیده ی من جستجو کنند
گر هر دو را به حلقه ی انگشت او کنند
مردم کجا به آب مضافی وضو کنند
باید مرا به باد صبا روبرو کنند
«روزی که خاک تربت ما را سبو کنند»
مارا اگر برای تو بی آبرو کنندرم از آن
نوشته شده در شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت
17:21 توسط محمد سهرابی| |
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت
9:18 توسط محمد سهرابی| |
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت
17:50 توسط محمد سهرابی| |
از نیستان زنگ زدند که "آقاجان سکته ی قبلی از زیر چاپ درآمد."
نوشته شده در شنبه نهم بهمن 1389ساعت
10:22 توسط محمد سهرابی| |
یا علی
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت
11:7 توسط محمد سهرابی| |
مجنون شبیه طفل تو شیدا نمیشود
نوشته شده در یکشنبه پنجم دی 1389ساعت
4:49 توسط محمد سهرابی| |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت
15:44 توسط محمد سهرابی| |
عشاق اگر مکاشفه ی مو به مو کنند
نوشته شده در دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت
16:40 توسط محمد سهرابی| |
دلیل عشق سرم را به زلف یار کشید
نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت
9:15 توسط محمد سهرابی| |
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت
17:40 توسط محمد سهرابی| |

