رقص بسمل

کس درد را به ناز تو کامل نمی کند

خار آزموده رغبت محمل نمی کند

 

این طفل را به چوب جدایی فلک نکن

کاو جز کتاب درد حمایل نمی کند

 

ماندن به راه وصل کم از طوف خانه نیست

حاجی همیشه طی منازل نمی کند

 

جز ما که مرگمان هنر رقص بسمل است

مقتول فکر شادی قاتل نمی کند

 

چون ما سزای جور و جفا با جفا مده

عاقل جدل به کرده ی جاهل نمی کند

 

بر مبطل نماز بیا و نماز کن

خون مرا نماز تو باطل نمی کند

 

تو جود خود نگه کن و بخل مرا مبین

حاتم نظر به کاسه ی سائل نمی کند

 

شه را مگر خرابی ما سوی ما کشد

غیر از خرابه گنج که منزل نمی کند

برگردان

در پست گذشته که پاکش کردم مطالبی نوشته بودم و در آن چیزی هم راجع به شعر های جناب سازگار گنجانده بودم. یک آدم یخ و بی نمک به هوای اینکه من معترض به خود حضرت سازگار هستم یک بی ادبی نسبت به آن بزرگوار کرد و در پیامی که برایم گذاشته بود چرندی نوشت. از آن روز تا حالا بنده سخت گرفته هستم و پریشان. آن آقا باید بدانند که حضرت آقای سازگار و امثالهم حفظهم الله تعالی تاج سر تمام نوکران سیدالشهدا علیهم السلام هستند. ظاهرا تا افراد کم جنبه و بی سواد وجود دارند باید در وادی نقد شعر دست به عصا راه رفت و الا یا تو را در مقابل افراد قرار می دهند و یا نسبت به افراد بی ادبی می کنند.

 

عفا الله عنا و عنکم.

گناه قفس

جز خویش مجو رغبت دیدار  کس از ما

یا اینکه بگو هجر بگیرد نفس از ما

 

ما قافله ی پیرهن حسن تو هستیم

بو  می شنوی جای صدای جرس  از ما

 

یا امر  کن از بال و پرم سرمه بگیرند

یا اینکه بشویند  گناه قفس از  ما

 

لطفی کن و دریاب مرا تا نفسی هست

زیرا اثر  از ما نتوان یافت پس از ما

 

ما را هوس آن است که با مرگ برقصیم

کو تیغ تو تا کام برآرد هوس از  ما

 

در محکمه ات نوبت و انصاف روادار

اول تو ز ما جان بستان و سپس از  ما

 

یک جلوه  سفر کردن ما تا چمن از تو

چسبیدن دامان تو چون خار  و خس از ما

درد بالینی

در اواخر محرم الحرام بود که سخت بیمار شد و شدیدا تب کرد و چند روز بعد خوب شد و غسلی کرد و نمازی گزارد و شکر خدا را بجای آورد.

همه فکر کردند که دیگر بیماری سراغش نخواهد رفت. اهل و عیالش شاد بودند ولی او خود از آنچه قرار بود اتفاق بیفتد با خبر بود. آدم که بیدل شد از همه چیز سر در می آورد. روز چهار شنبه چهارم ماه صفر باز هم تب کرد و افتاد به بستر بیماری و پنجم صفر سال ۱۱۳۳ هجری قمری با همه خداحافظی کرد و رفت  آنگونه رفت که حتی خودش هم با خبر نشد و از خود فقط زخمهایش را باقی گذاشت. بیدل که خوابید  تازه انگار زخمهایش بیدار شده باشند شروع کردند به جلوه فروشی که ما چنینیم و چنانیم. زخمهایش آنقدر زخمند که پس از این همه سال سرخ مانده اند و هیچ کس جگر رویایی با آنها را ندارد تا بپرسد که شما از دل کدام تیغ مبارک تراویده اید و از کدام نشئه ی فارغ از مرهم می آیید.    

بیدل که چشمش رابست و دلش وا شد از بالینش یک غزل پیدا کردند و یک رباعی و این آخرین پاره های جگر بیدل بود که از دهانش بیرون ریخته بود و روی کاغذ را رنگین کرده بود. وآن رباعی این بود:

بیدل کلف سیاه پوشی نشوی

تشویش گلوی نوحه جوشی نشوی

بر خاک بمیر و همچنان رو بر باد

مرگت سبک است بار دوشی نشوی

 

آیینه اش زلال باد.

دو رباعی

بگذار  تو را حساب آدم نکنند

بگذار تو را به خویش محرم نکنند

دایم به بزرگان نرسد فضل و شرف

انگشت بزرگ را به خاتم نکنند

 

 

 

جان باش که ابتدای جانان باشی

تن را بگذار تا همه جان باشی

از بار تعلقات رویت سیه است

گرچه گل آفتاب گردان باشی

غزلی برای امام زمان علیه السلام

چند تا شعر زده بودم توی وب. نمی دونم چی شد که همه رو پاک کردم. این پست رو امروز میذارم برای مطالعه ی شما. البته این شعر از  سروده های امسال نیست. همینطوری از کتاب انتخابش کردم و نوشتم.

 

اینجا کسی برای تو جا وا نمیکند

این خاک احترام به دریا نمیکند

 

شهر پر از هوی نفسم را گرفته است

اینجا کسی هوای مسیحا نمیکند

 

دنیا مرا برای خودش خواست ای رفیق

شیطان که فکر آدم و حوا نمیکند

 

پای تو کم کسی ز خودش دست شسته است

اینجا کسی مسافرت از ما نمیکند

 

نامت برای رفع بلا روی تاقچه است

ورنه کسی نگاه به آقا نمیکند

 

از سیر چشمهای تو فیضی نمی برد

قومی که میل عالم بالا نمیکند

 

شبهای عاشقان چقدر طول می کشد

ما را جدا ز خود شب یلدا نمی کند

 

خون می خوریم و شکر خداوند می کنیم

با ما فراق بهتر از این تا نمی کند